تبليغاتX
:: ما چند نفر ::

ما چند نفر



سلام

زیاد وقت ندارم زیاد هم نمی نویسم. اومدم عید رو تبریک بگم و عرذ خواهی کنم که اینهمه وقت نبودم و اینکه به همتون بگم...

دلم براتون تنگ شده بود

انشاالله که توی سال جدیدبهترین اتفاقاتی که حتی انتظارش رو ندارید براتون اتفاق بیافته.

                                                                                                                    سال نو مبارک

                                                                                                                      امضا : ذولی

+نوشته شده دردوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:47 توسط ذوالفقار |

بعد از اینکه فرانک لمپارد در لیگ انگلستان و تیم چلسی ماندنی شد همه ی تماشاگران پرسپولیس از جذب این بازیکن توسط تیم محبوبشان نا امید شدند.امّا تیم هایی مثل شیرین فراز کرمانشاه و پیکان تهران،هنوز نمی خوان باور کنن که رونالدینیو نتونست به تیم های ایرانی بیاد.به همین خاطر مصاحبه هایی رو ترتیب دادیم با این دو بازیکن بزرگ جهان که هر دو هم از استیل آذین پیشنهاد داشتن...

 

رونالدینیو

 

ما چند نفر :  سلام. رونالدینیو : علیک سلام. ما چند نفر : ازت متشکرم که دعوت ما رو قبول کردی و اومدی به قلعه گبری تا به سوال های ما پاسخ بدی! رونالدینیو : خواهش می کنم.می دونی پیش خودم فکر کردم که وظیفمه قضیه رو برای مردم ایران روشن کنم،تا خدای نکرده از من کینه به دل نگیرن. ما چند نفر : اینم از قلب رئوفته. راستش ما می دونیم تو از ته دلت می خواستی در ایران بازی کنی ولی فرانک رایکارد قبول نکرد. رونالدینیو : شاید باورتون نشه ولی من دو روز داشتم گریه می کردم! ما چند نفر : واقعا" ؟ رونالدینیو : آره. من با فری صحبت کردم و گفتم این علاقه ی قلبیه منه که به ایران برم. ماچند نفر : خب؟ رونالدینیو : (با گریه) امّا فری گفت که به من احتیاج داره. گفت که تا وقتی که «اتواو» مصدومه نمی تونه بذاره من برم. ماچند نفر : واقعا" موضوع تکان دهنده ای بود. نمی خوام نمک به زخمت بپاشم امّا آیا خبر داری «اتو او» دوباره مصدوم شده؟ رونالدینیو : (ذجّه می زند) آره. ما چند نفر : بیا دستمال. رونالدینیو : متشکرم ... فررررررررت. فرانک گفته فصل بعد حتما" می ذاره من به ایران بیام. ما چند نفر : ما (همه ی ایرانی ها) با جون و دل منتظریم تا فصل بعد تو به ایران بیای. می خوام بحث رو عوض کنم ... یه سوال دارم ... اگه فرانک می گذاشت تو بارسلونا رو ترک کنی به کدوم تیم ایرانی میومدی؟ رونالدینیو : همون طور که می دونید من از تیم های استیل آذین ، پیکان و شیرین فراز پیشنهاد داشتم امّا بیشتر فکرم رو متمرکز کرده بودم رو استیل. به خاطره اینکه واقعا" به علی آقا اردات خاصی داشتم و دارم. وقتی ده سالم بود علی آقا خوب مربی گری می کرد. اونا نباید از پرسپولیس می انداختنش بیرون! ما چند نفر : پس به استیل آذین فکر می کردی؟ رونالدینیو : آره. از ته دلم می خواستم تو این تیم توپ بزنم. ماچند نفر : بگذریم. می خوام بپرسم بهترین دوستت تو ایران کیه؟ رونالدینیو : معلومه ، فرزاد آشوبی و البته اکبر میلادیان ... ببخشید اکبر میثاقیان. ماچند نفر : طرفدار کدوم تیم ایرانی هستی؟ رونالدینیو : شاید نشناسید چون تو دسته هفتاد بازی میکنه! اسمش هست ... ناخن گیر سازی کهگویلیه و بویر احمد ، البته یه تیم هم هست تو قرچک. ماچند نفر : خب. ازت متشکریم که پای صحبت های ما نشستی و دل مردم رو شاد کردی. رونالدینیو : وظیفم بود! بالأخره یکی باید شفاف سازی می کرد!

 

فرانک لمپارد

 

ماچند نفر : خوشحالم که می بینمت فرانکی! لمپارد : من هم همین طور. ماچند نفر: سؤال هامو شروع کنم؟ لمپارد : خب معلومه ما که نیومدیم اینجا تخمه بشکنیم! ماچند نفر: پس اولین سوال ... به پیشنهاد های ایرانی فکر می کردی؟ لمپارد : آره ، آخه دخترای ایرانی واقعا" خوشگلن. ماچند نفر : چه ربطی داره؟ لمپارد : مگه ازم در مورد پیشنهاد هام سؤال نکردی؟ ماچند نف : آره، امّا تو درست نفهمیدی از چه نوعش! لمپارد : مگه در مورد پیشنهاد ازدواج صحبت نمی کنی؟ ماچند نفر : نــــــــــه، پیشنهاد کاری. لمپارد : پیشنهاد از این کاری تر؟ ماچند نفر : اینو درست می گی ، امّا من دارم  در مورد استیل آذین و پرسپولیس صحبت می کنم. لمپارد : یعنی استیل آذین  و پرسپولیس ، از بقیه خوشگل ترن؟ ما چند نفر : نه عزیز. اونا تیم هستن نه دختر! تیم فوتبال! لمپارد : اووو ، نمی دونستم میشه با یه تیم ازدواج کرد! ما چند نفر : اه ، تو دیگه شورشو در آوردی! لمپارد : درست صحبت کن. بلند میشم میرم ها! تو خودت داری پرسپولیس و استیل آذین رو به من پیشنهاد میدی. ما چند نفر : ببین منظورم این بود که اون تیم ها به تو پیشنهاد دادن که بری و تو تیمشون بازی کنی. لمپارد : آخه بازی کردن با یه مشت ضعیفه که لطفی نداره. ما چند نفر : به خدا همشون مذکرن. لمپارد : آهان نکنه داری تیم های پرسپولیس و استیل آذین رو می گی؟ ما چند نفر : چه عجب گرفتی چی شد؟ لمپارد : آره ، من همیشه حرف ها رو روی هوا می گیرم. ما چند نفر : معلومه ، خب ... چی شد که تو چلسی موندی؟ لمپارد : والا ، آقای کاشانی ، مدیر عامل باشگاه پیروزی با من تماس گرفت و گفت که می خواد منو بخره. آبراموویچ هم که حسابی به پیسی خورده گفت : « اگه 5 میلیارد بدن می فروشمت. امّا پرسپولیسی ها گفتن 500 میلیون . مثل اینکه خبر نداشتن فقط لباس و کفش تنم ، 559 میلیون می ارزه ... بعد از اون من به استیل آذین دل بستم ، امّا اونا هم زاییدن. به من می گن بیا یک سال مفتی بازی کن ، اگه تو تست فنی قبول شدی سال بعد بهت 500 میلیون می دیم به علاوه ی بیمه ی عمر از طرف بیمه ی آسیا. ما چند نفر : پس پیشنهاد هات زیاد چرب و چیلی نبودن؟ لمپارد : چرا ، قرار بود تو استیل آذین ، موقع شام بهمون چلوکباب بدن. ما چند نفر : نه ، منظورم از نظر مالی بود. خب تو ایران طرفدار کدوم تیم هستی؟ لمپارد : ملوان بندر انزلی ، البته عاشق استادیوم سردار جنگل رشت هم هستم. ما چند نفر : چرا ملوان؟ لمپارد : چون تیم جوون و خوبیه.الان هم که تو لیگ سوم شده. من عاشق بازی مازیار زارع هستم. ما چند نفر : بهترین دوستت؟ لمپارد : آقای چترآبگون ، بازیکن تیم پاس همدان. ما چند نفر : متشکرم که وقتتو در اختیار ما گذاشتی. زود باش که العان مینی بوس بهشت زهرا حرکت می کنه و بهش نمی رسی. لمپارد : منم ممنونم. کافیه بهم قطعه و ردیف امواتتو بدی ، تا براشون فاتحه بخونم. ما چند نفر : چاکرتم . تو خیلی مهربونی امّا مصاحبمون یه کم طولانی شده . خدانگهدار.

ویرایش :

متن بالا رو می تونید با ویرایش اصلی به صورت فایل پی دی اف از لینک پایین دانلود کنید.

http://www.savefile.com/files/1044531

+نوشته شده دردوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 15:59 توسط ذوالفقار |

سلام ... سلا ... سل ... س

           

توجّه...توجّ...تو...ت

 

امروز می خوام در مورد آینده ی وب صحبت کنم که خیلی برام اهمیت داره.آخه خیلی بی پابه  اساس شده ، در واقع هیچ موضوعی نمونده ، جز شر و ور که من هر یک ماه یه بار میام و می زنم و میرم.

 

بذارید برگردیم به گذشته :

 

ساسانیان که تازه پادشاهی رضا شاه را جشن گرفته بودند ... نه! خیلی زیاد برگشتیم عقب ، حالا دوباره امتحات می کنیم :

 

     در اولین قدم های وبلاگ نویسی ، من شروع کردم به تایپ کردن داستان روون و کولی ها که به علت ناموفق بودن ولش کردم.بعدش رفتم که وب رو گروهی کنم و فقط آبجی نیوشا اومد و عضو شد.بعدش یه داستان رو به علت جوّ گرفتگی محض شروع کردم به اسمه « هری پاتر و علی شاطر » که اون هم از بخت بد ناتموم مونده.بعدش بیشتره مطالبمون رو اختصاص دادیم به هری پاتر و چرت و پرت،که کلّی از طرفدارامون رو از دست دادیم.

 

خلاصه تا همین العان که اینجا هستیم برنامه ی کاری نداشتیم و وبلاگ «از هر دری سخنی» بوده ، هر چی دلمون خواسته نوشتیم و صد البته موفق نبودیم.حالا بیاید موضوعاتی رو که یه وبلاگ میتونه بهش بپردازه بررسی کنیم...

 

1.     به نظره من پرونده ی هری پاتر بسته شده،چون کتاب هفت هم اومد و رفت.البته هنوز فیلم هاش مونده که جذابیت چندانی نخواهد داشت.

2.     چرت و پرت رو هم که خیلی بهش پرداختیم و قدیمیه.

3.     تو رو خدا نگید «خاطرات» که اصلا" باهاش موافق نیستم.

4.     جک و اس ام اس هم هر جا بخوای هست و اصلا" به نظرم خوب نمیاد.

تایپ داستان های دیگه هم خسته کننده و حوصله سر بره ، به همین خاطر داستان نیمه تموم می مونه.

 

به خاطره همین سعی می کنم مطالب بعدی وبلاگ رو در موضوعات ذیل خلاصه کنم ...

 

1.     اخبار (از هر چی دلت بخواد،از هری پاتر و رولینگ و موسیقی و رپ و علیرضا افتخاری و استاد محمود شجریان و گروه فارز گرفته تا سوپرمن و بتمن و کتاب و فوتبال و سپک تاکرا و مرغ و تخم مرغ و سریال و ...)

2.     طنز ورزشی (بعدا" متوجه میشید چیه)

3.     قسمت ویژه ی حرف های خودم.

4.     ورزش ، به خصوص فوتبال.

5.     دانلود

6.     عکس

 

من فقط اومده بودم تا این اطلاعیه ی بزرگ رو بزنم سر دره وبلاگ و برم ، البته از هفته ی بعد سعی می کنم به قول هام عمل کنم و شروع دوباره ی وبلاگ رو جشن بگیرم.البته به حمایتتون احتیاج دارم.هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.

 

خوب ... با امید اینکه حرف هام رو فهمیده باشید و با آرزوی موفقیت براتون شما رو به خدای بزرگ و منّان می سپارم. J
+نوشته شده درچهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:51 توسط ذوالفقار |

سلام دوستان

 

 

بالأخره بعد از گذشت چندین سال و اندی و البته چندین سال و کوروس،من دوباره برگشتم تا شما دیگه بیشتر از این دلتنگ من نباشید.می دونم دیگه از بس گریه کردید چشاتون سو نداره. اما دوستان خوب این رو بدونید که ...

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

 

منم زیادی نامرد نبودم و تا دیدم شما داری زیاد از حد می گریید اومدم .البته تعریف از خود نباشه ها!

 

در این چند وقت اصلا" دست و دلم به تایپیدن نمی رفت به خاطره همین نه مطلب می نوشتم و نه اصلا" به این فکر می کردم که بنویسم.بعدشم که العان دو روزه مشغول خواندن هری پاتر و قدیسان مرگ هستم و کلش رو با اجازتون خوندم.همون طور که می دونید این کتاب سی وهفت فصله و همش رو می تونید از ؟؟؟؟ دانلود کنید.حالا یک گزارش تهیه کردم از کتاب هفتم که براتون می ذارم تا ببینید.

 

به خاطره اینکه من کلا" آدم بی مرامی نیستم و نمی خوام جذابیت داستان رو ازتون بگیرم نوشته های زیر رو همرنگ با زمینه نوشتم تا اگه خواستید بخونید و اگه نخواستید بگید بیلخ ذولی من که نخوندمش ...

بعد از زجر هایی که هری بعد از مرگ دامبلدور کشیده بود حالا نوبته این بود که ریتا اسکیتره خبر نگار کتابی در مورده زندگی دامبلدور بنویسه و در واقع اونو پیشه جامعه ی جادوگری خراب کنه.لرد ولدمورت در همین مدت کم خیلی قدرت پیدا کرده و حتی وزارت خونه رو هم تصرف کرده.اسنیپ هم که نور چشمی ولدمورت شده.بعد از اینکه هری با دل خوش(دادلی در آخرین لحظه ها از او به خاطره نجات دادن جونش تشکر می کنه و با او دست میده) می خواد به سمته بارو (پناهگاه) بره ولدمورت نقشه ی محفل رو می فهمه و به اونها حمله می کنه که نتیجه ی این حمله مرگ آلستور مودی (همون مد_آی مودی یا مودی چشم بابا قوری) ، از بین رفتن یکی از گوش های فرد و البته مرگ هدویگ ، جغد با وفای هریه.

 

داستان با بوسه ی داغ هری و جینی ادامه پیدا می کنه و با شروع شدن عروسی بیل و فلور به اوج خودش می رسه.البته آخره عروسی مرگخوارها به بارو حمله می کنند و هری،هرمیون و رون مجبور به فرار می شن.عشق بین رون و هرمیون چندین برابر شده و اونها وقتی که بعد از فرار به خونه ی شماره ی 12 گریموالد میرن،حتی دست همدیگر رو می گیرن و می خوابن.

 

در اواخر هم که هرمیون و هری و رون گیر بلاتریکس می افتن هرمیون کلی شکنجه میشه و اونها با کمکه دابی نجات پیدا می کنن،هر چند که در پایان فصل معلوم میشه که دابی با چاقویی که بلاتریکس به طرفشون پرتاب کرده،مرده.(این یه تیکه خیلی غمناکه)

 

ر.ا.ب همون رگولوس بلکه که هری با نزدیک شدن به کریچر و احترام گذاشتن به او این رو می فهمه.هورکراکس تقلبی رو رگولوس در قوطی قرار داده و اصلیش رو به کریچر داده تا نابودش کنه.اما کریچر که از نابود شدنه اون ناامید میشه اون رو پنهان می کنه.البته اگر یادتون باشه در کتاب پنجم زمانی که محفل به خونه ی سیریوس منتقل میشه هری و بقیه به اجبار مجبور به تمیز کردن و دور ریختن وسایل شده بودن که در همین جا اونا فکر می کنن که هورکراکس رو دور انداختن.

 

اما کریچر اون رو به همراه دیگر وسایلی که دور از چشم بقیه بر میداشته پنهان کرده بوده که سال پیش ماندانگاس فلچر اون رو دزدیده.خلاصه اونها با پرس و جو و البته کشتن ماندانگاس خیانتکار،هورکراکس رو پیدا می کنن و تازه می فهمن که برای نابود کردنش به شمشیر گریفیندور احتیاج دارن.اونها شمشیر رو به طوره غیر منتظره و شگفت انگیزی پیدا کرده و هورکراکس رو نابود می کنن.

 

اما قدیس های مرگ بار سه شی هستند.یک چوب جادوگری که قدرت زیادی داره و همه رو مغلوب می کنه،یک سنگ که توانایی احیا مردگان رو داره و یک شنل که هری اونو از پدرش هدیه گرفته.اگر هر کسی این سه چیز ر داشته باشه می تونه ارباب مرگ باشه و هری که هم شنل رو داره و هم فکر می کنه سنگ رو داره به دنباله پیدا کردنه چوبه جادوگریه.ضمن اینکه با راه یافتن به ذهن ولدمورت می فهمه که او هم دنباله اون چوبه...

 

بعد از تحقیقاتی که ولدمورت انجام میده می فهمه که در واقع چووب دامبلدور همون چوب الدره ( چوبی که قدرت زیادی داره ) پس با رفتن به هاگوارتز و شکافتن قبر دامبلدور اونو بر میداره.روزی که هری ، رون و هرمیون به خانه ی مالفوی ها رفته بودن و هرمیون توسط بلاتریکس شکنجه شده بود،هری می فهمه که یکی دیگر از هورکراکس ها در اتاق بلاتریکس در گرینگوتز نگهداری میشه.

 

اونها با کمکه گریفوک (یک جن که در بانک گرینگوتز کار می کنه و هری اونو از سیاهچال مالفوی ها نجات داده) به بانک دستپورد می زنن و در نتیجه ی این کار اونها شمشیر گریفیندور رو از دست میدن.حالا با نداشتن شمشیر اونا از نابود کردن فنجان هلگا هافلپاف (هورکراکس دو تا سه تا مونده به آخر) عاجزند.

 

درست همون لحظه هری وارد ذهن ولدمورت میشه و ولدمورت رو میبینه که فهمیده هری دنبال هورکراکس هاست.ضمنا" اون جای هورکراکس های بعدی رو متوجه میشه و میفهمه که باید برای پیدا کردن هورکراکس بعدی به هاگوارتز بره.

 

بعد از بیرون انداختن اسنیپ که حالا مدیره مدرسه شده  هری به فکر می افته که هورکراکس بعدی حتما" باید از گروه ریوانکلاو باشه و به همین خاطر با روح ریوانکلاو صحبت می کنه و با هوش خودش می فهمه که هورکراکس در اتاف نیازمندی هاست.این قسمت رو درست عین جملات کتاب شش می نویسم جایی که هری برای پنهان کردن کتاب شاهزاده دورگه به اتاق نیازمندی ها رفته.در اینجا هری کتاب رو داخل یه گنجه پنهان کرده و داره کاری می کنه که بعدا" اینجا رو بیاد بیاره...

 

... آیا می توانست دوباره این مکان را بیاد آورد؟مجسمه ی نیم تنه ی لب پریده ی جادوگری زشت و پیر را از بالای صندوق نزدیک آنجا برداشت و کلاه گیس قدیمی خاکی و نیمتاجی را روی سر مجسمه کذاشت تا مشخص تر باشد...

 

هری که می دانست هورکراکس تاج ریوانکلاو است آن روز را بیاد آورد و آنجا رفت تا آن را نابود کند او نیمتاج را پیدا می کند اما در زمانی که می خواد اونو برداره دراکو مالفوی و نوچه هاش به او حمله می کنند و با آتش شیطانی که کراب یا گویل به سمت هری نشانه میره نیمتاج نابود میشه.

 

رون و هرمیون هم که به تالار اسرار رفته بودند تا چند تا از دندان های باسیلیسک مرده را برای نابود کردن هورکراکس ها بردارند،فنجان هافلپاف رو نابود می کنند.هری به ذهن ولدمورت وارد میشه و او را در کلبه ی فریاد کش میبینه و می فهمه که چون اسنیپ دامبلدور رو کشته پس چوب الدر(همون چوب جادویی پر قدرت) به اسنیپ تعلق داره.به همین علت ولدمورت اسنیپ رو میکشه تا چوب رو به تصرف خودش در بیاره.

 

سه دوست به خانه ی فریاد کش می روند و خاطرات اسنیپ مرده را جمع می کنند.بعد از اون هری به دفتر دامبلدور میره تا خاطرات رو در قدح اندیشه ببینه.او در خاطرات اسنیپ میبینه که سوروس عاشق مادرش(لیلی)بوده و بعد از اینکه ولدمورت لیلی رو میکشه او به دامبلدور رو میاره.در واقع نقشه بوده که اسنیپ دامبلدور رو بکشه و حقیقت دیگر اینه که اسنیپ اصلا" خیانتکار نبوده و در تمام عمرش به هری کمک می کرده تا زنده بمونه.

 

در واقع اون بود که در ابتدای داستان باعث شد تا بچه ها شمشیر گریفیندور رو پیدا کنند.ضمنا" در خاطرات اسنیپ میبینه که قطعه ای از روح ولدمورت در وجود خوشه و او هم باید بمیره.هری که از زنده ماندن مأیوس شده به سمت جنگل ممنوعه میره تا بذاره ولدمورت اونو بکشه اما ولدمورت فقط تکه روح خوش رو میکشه و هری زنده میمونه(بعد از اینکه هری با ورد آواداکدورا میمیره با دامبلدور در دیار باقی ملاقات می کنه و می فهمه که اگر بخواد باز هم میتونه به زندگی برگرده.

 

پس هری دوباره زنده میشه،اما اینطور نشون نمیده.همه ی مرگخوارها از مرگ او خوشحالند و وقتی جنازه ی هری رو (که در واقع زندس) به هاگوارتز میبره نویل لانگباتم که خیلی شجاع شده و شمشیر گریفیندور رو از کلاه در اورده سر آخرین هورکراکس یعنی ناگینی یا نجینی ، مار ولدمورت رو قطع می کنه تا ولدمورت دیگه جاودانه نباشه.بعد از اون هم که جنگ سختی در میگیره و مرگخوار ها شکست می خورند.

 

هری و ولدمورت شروع به جنگ می کنند و هری دوباره با ورد اکسپلیارموس ولدمورت رو خلع سلاح میکنه و ولدی جون با ورد خودش میمیره.

 

نوزده سال بعد هری و جینی با هم ازدواج می کنند و اسم دختر خود را لیلی و دو پسر خود را آلبوس و جیمز میذارن.رون و هرمیون هم که در آخرای جنگ در هاگوارتز جلوی هری همدیگر را بوسیده بودند با هم ازدواج کرده  و بچه دار میشن.

 

فرد ویزلی میمیره و لوپین و تانکس که با هم ازدواج کرده و پسری به اسم تد داشتند هم به دیار باقی می شتابند.ضمن اینکه پدرخوانده ی تد لوپین کسی نبود جز هری پاتر...

+نوشته شده درچهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 15:11 توسط ذوالفقار |

سلام

 

صبحتون بخیر

 

آخ! اینقدر از این همسایمون لجم می گیره که حدو حساب نداره.شیطونه می گه بزن با مشت اون دندونای دراکوولاییش رو بریز تو شیکمش و از شر اون خنده های زشتش راحت شو! نصف من هیکل نداره اون موقع داره با ننه باباش میره سوئیس زندگی کنه.ای...ی خدا شانس بده.ما باید تو این مملکت ،ششصد و شش لیتر اشک بریزیم و دهن مهن غرورمون رو سرویس کنیم تا پدر گلمون دست در جیب مبارکش بفرماید و چندر غاز پول تو جیبی وسط چهره ی دل سوخته مون شوت کنه،اون موقع این پسره ی بی ریخت داره میره سوئیس و اونجا کلی امکانات در اختیارش قرار می گیره که یکیش دختر بازیه بدون درد سره.نیم ساعت دیگه این « اسمشو نبر » که حالم به هم می خوره،تو فرودگاهه و داره به سوی خوشبختی می تازه.اونجا دیگه همه چی براش مهیاست.غذاهای توپ و خوردنی،آزادی های اجتماعی،تازه های فناوری و... همه چی داره.وقتی هم که با خوردن همه ی این غذاها یا انجام دادن کاری مریض شد سریع یه دونه دکتر میاد بر بالینش که فوق پرفسورا داره و پنج شیش باری جایزه ی نوبل رو گرفته تو اون دستای کرم زدش.فکر می کنید مثل دکتر های کشور ماست که روده هاتو به مغزت پیوند بزنه و همیشه قوطی کنسرو و ته سیگار و قلیون و منقل و بافور و...از این جور چیزا تو بدنت جا بذاره و اشتباهی سوراخ دماغتو ( یا یه سوراخ دیگتو ) بخیه بزنه؟نه فرزندم! این جوریا نیست که،این یارو با یک نگاه به رنگ صورت و گرفتن نبضت (درست مثل یانگوم) می فهمه چته.اون موقس که خودکارشو در میاره...وای گفتم خودکارش،خودکارهای کشور ما جلوی اینها خرکارم محسوب نمیشن.اولا" که خودکاراشون با طلا و نقره تزئین شده و دوما" انگار تا میگیریش دستت فرمان رو از مغزت می گیره و خودش شروع می کنه به نوشتن.کجا بودیم؟آها خودکارش رو در میاره با پیچیدن یه نخسه  مریضشو درمان می کنه.

 

من که کونم داره آتیش میگیره.این از خدا بی خبر داره میره خارجکی شه و ما ... اینجا L باس صبح تا شب حوصلمون سر بره و...

 

دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم یواش یواش داره گریم میگیره.خوب ببخشید که اینقدر ور زدم یکم اعصابم خورد بود.فعلا" ...
+نوشته شده درچهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 11:24 توسط ذوالفقار |

+نوشته شده درجمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 22:28 توسط ذوالفقار |

سلام

 

ما دوباره برگشتیم.خیلی وقت بود که مطلب نپستیده بودیم و شما هم که حسابی از خجالت ما در اومدید و خیلی نظر دادید L اکشال نداره من می بخشمتون K (البته با کمال پررویی)

 

یکی از بچه ها که اسمش نیوشاست (نه این نیوشایی که العان نویسنده ی وبلاگه) گفته بود :«سلام خوبی؟؟؟من نمیدونم شماها چی از جونه این هری پاتره بدبخت می خواین؟؟؟بابا بی خیالش شین دیگههی هرجا رفتین فرتی یه وبلاگ براش باز کردین.خوب اگه همتون باهم یه وب بسازین و فقط هم توی همون آپ کنین آماره بازدیداتون خیلی میره بالاتر»

آقا کی گفته وب من هری پاتریه؟من که بیشتر وقت ها فقط میام زر می زنم و میرم.چند وقتی هم بود که یه داستان مسخره رو به اسم هری پاتر و علی شاطر نوشتم.خوب من هم هری پاتریستم اما همه ی مطالب وب از هری پاتر نیست.من اصلا" این وبلاگو برای نوشتن داستان های روون ساختم،اما وقتی دیدم هیچ کس نمی خونه کفتم که دیگه داستان رو تایپ نمی کنم.

 

بگذریم؛چه کرده اید با امتحانات؟من که تا العان همشو خوب دادم،شما رو نمی دونم.تا العان فقط می تونم از املا و ریاضی بیست بیارم.بقیشونو یا یک نمره نگرفتم با نیم.ببینم شما هم تقلب می کنید؟من که از این سر کلاس با اون سر کلاس که محسن ( دوست خوبم که وبلاگش اینه ) ارتباط بر قرار می کنم و یکی دو نمره ای به هم می رسونیم.

 

شما هم شوکا رو می خونید؟شوکا یک مجله ی تقریبا" هری پاتریه که تا حالا سی شمارش اومده.خیلی هم مطالبه جالبی داره اگه تا حالا نخوندید یا ندیدید،برید پیداش کنید و حتما" بخونیدش.

از همتون به خاطره این پست خشک و خالی عذر می خوام.باید برم درس بخونم.فعلا"

+نوشته شده دردوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 10:50 توسط ذوالفقار |

آقا سلام چاکر همه ی بروبکس خوشتیپ ما داریم می ریم یه چن تایی عکس بذاریم شما هم نظر بدید دیگه

پسر مردم چشم انتظار نذارین همان طور که شاعر می فرماید انتظار انتظار واینا

 

 

فقط این یکیش آپولود شد با عرض معدرت از ذولی خان

 

 

 

Copy of header_02.jpg

اینم از ولدی جون + نصف صورت اما

با جوون ودل پذیرای بد وبی راه شما در وبلاگ چی میگه

نیلوفر(همون نیوشا)

+نوشته شده درشنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:13 توسط نیوشا |

سلام

 

حالتون خوبه؟

 

من این چند وقتی که نبودم داشتم داستان می نوشتم.العان هم یک تغییراتی در داستان ایجاد کردم و تا فصا ششم اون رو ردیف کردم.از جمله ی این تغییرات حذف کردن شوخی های بی مزه و البته زبان کوچه بازاری داستان بوده.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

امروز آهنگ های زیبای گروه  فارز با سپیده،شهرام کاشانی،اندی و کوروس رو هم براتون گذشتم تا دانلود کنید.شاید قدیمی باشن و شما گوش داده باشیدشون اما اگر گوش ندادید حتما" دانلود کنید.خیلی باحالن.مخصوصا" اون آهنگ نیلوفر.

فارز

نیلوفر                       موزیک ویدئو نیلوفر

فارز

پرژن التی                  موزیک ویدئو پرژن التی

فارز

آمار                          موزیک ویدئو آمار

اینم داستان...

هری پاتر و علی شاطر

 

فصل دوم    آرزو ها

 

 

_ پاشو علی صبح شده.

 

این صدای فیروز بود که با مهربانی علی را صدا می زد.فیروزی که از یک سال پیش بهترین و عزیز ترین کس علی شده بود.کسی که هیچ وقت علی را اذیت و به او امر و نهی نمی کرد.کسی که علی فقط به او اعتماد می کرد.

 

در یک لحظه علی تصمیمش را گرفت.می خواست همه چیز را به فیروز بگوید.به او بگوید که با پول هایش چه می کند،بگوید هری پاتر کیست و از همه مهم تر بگوید که برای او چه اتفاقی افتاده.چه کسی بهتر از فیروز که اینقدر به او اعتماد داشت.بلند شد و چشم هایش را مالید.

 

_ فیروز می خواستم چیزی بهت بگم.

 

فیروز برگشت و با کنجکاوی پرسید:« چه چیزی؟»

 

علی سعی کرد احساساتش را نسبت به هری پاتر و دنیای او پنهان کند و شمرده شمرده شروع به حرف زدن کرد.همه چیز را برای فیروز گفت.گفت که دوست دارد این چیز ها واقعی باشند،گفت که برای خودش هم اتفاقات عجیبی رخ می دهداما او به آنها اهمیت نمی دهد،گفت که کارش شده دیدن خواب هری پاتر شده.

 

در ابتدا فیروز فقط گوش می کرد و چهره اش هیچ تغییری نکرده بود؛اما درست بعد از آنکه علی گفت آرزو هایش در حالت خشم برآورده می شوند چهره اش از این رو به آن رو شد و پس از پایان صحبت های علی گفت:« مثلا" چه آرزو هایی داشتی که برآورد شده؟»

 

علی گفت:« یک روز بابام که مست کرده بود اومد خونه.همین که من بهش سلام دادم شروع کرد به فحش دادن.بعدش هم شروع کرد به کتک زدن من؛در اون لحظاتی که کتک می خوردم آرزو کردم که خودش هم مزه ی کتک خوردن را بچشه.درست فردای همان روز بابام با سر و وضع آشفته و با جای چند تا کبودی روی صورتش اومد خونه.مثل اینکه طلبکاراش پیداش کرده بودن و تا می خورده کتکش زده بودند.همین»

 

_ خوب واقعا" عجیب بود اما...

 

_ اما چی؟

 

_ خوب من باور کردم.اما باید بهم قول بدی از این قدرت برای اذیت کردن کسی استفاده نکنی.

 

علی رویش را برگرداند و گفت:« زمانی که عصبی هستم هیچی حالیم نیست.به خاطره همین نمی تونم بهت قول بدم. »

 

فیروز گفت:« خوب سعی کن ازش در راه خوب استفاده کنی.مثلا" آرزو کنی پدرت اخلاقش خوب شه یا وضعیت مالیتون خوب شه و تو برگردی خونه. »

 

_ نه! هیچوقت همچین اتفاقی نمی افته.هیچ وقت ما دوباره دور هم جمع نمی شیم.اگر هم بخواد این اتفاق بیافته من نمی خوام برگردم و با پدرم زندگی کنم.من می خوام پیش تو بمونم و بهت کمک کنم.من...

 

_ بس کن. تو نباید در مورد پدرت اینجوری صحبت کنی.اگر تو هم مثل هری پدر و مادر نداشتی چی؟

 

علی از تعجب سرخ شد.فیروز از کجا می دانست که هری پاتر یتیم است؟ از کجا؟

 

فیروز که متوجه تغییر چهره ی علی شده بود گفت:« چی شده؟ »

 

_ تو از کجا می دانی هری پاتر یتیم است؟

 

_ خوب تو بهم گفتی !

 

_ نه من فقط در مورد اینکه او به مدرسه ی جادوگری میره بهت گفته بودم.فقط همین.

 

فیروز طوری که انگار می خواست علی را از سرش باز کند گفت:« خوب شاید از کسی شنیده باشم.درست یادم نمیاد. »

 

و ادامه داد:« پاشو بریم العان پسر خالت میاد.باید تنور رو روشن کنیم. »

 

و با دستپاچگی از اتاق بیرون رفت.با تمام خوب نقش بازی کردن نتوانسته بود علی را گول بزند و خودش هم این را می دانست.به خاطر همین بود که آمدن پسرخاله را بهانه کرده سریع از اتاق بیرون رفته بود.علی هیچ چیز نمی دانست اما بالأخره می فهمید،چون فقط او بود که می توانست از فیروز چیزی بیرون بکشد.

دیگه کاری باری؟

پس تا بعد...

+نوشته شده درپنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:37 توسط ذوالفقار |

به نام خدا

 

یه سلام به همه ی دوستان گل و با وفام

 

چطورید؟

 

راستش من دیگه داستان رو تایپ نخواهم کرد.می دنید چرا؟واسه اینکه فکر می کنم اضلا" خواننده نداره بابا.من این همه تلاش می کنم و داستان تایپ می کنم،اما نمی دونم چرا فکر می کنم هیچ کس اون رو نمی خونه.تازشم من چرا داستان های دیگران رو بنویسم؟ها؟من که خودم تواناییش رو دارم که داستان بنویسم پس چرا کتاب رو بگیرم دستم و داستان رو تایپ کنم؟

 

لپ مطلب اینکه من دیگه اون داستان روون و کولی ها رو نمی نویسم.اما عوضش یک داستان که نوشته ی خودمه رو جایگزین کردم.اسمش هم هست...هری پاتر و علی شاطر... که امروز فصل اولش رو براتون می ذارم. امیدوارم خوشتون بیاد.منتظر نظراتتون هستم.

 

________________________________________________

 

نکته1:معنی و مفهوم لغاتی که نارنجی رنگ هستند و شماره دارند اون پایین اومده.

 

نکته2:قسمت هایی که زرد هستند  جزو داستان نیستند و گفته های خودمن.

 

 

هری پاتر و علی شاطر

 

فصل اول

 

شاطر علی،عین مگسی که میشینه رو پی پی من و شما چمباتمه زده بود رو تشکش و داشت فکر می کرد...هنوز بچه بود که باباش اونو به نانوایی بربری خاله پسرش(1)اورده بود.اون از همون بچگی تو نانوایی مونده بود و حالا هم که بزرگ شده بود همون جا کار می کرد.علی از وقتی که بزرگتر شده بود و فهمیده بود که باباش چه ظلمی در حقش کرده،از اون متنفر بود و هر شب وقت خواب بهش بدو بیراه می گفت که:«آخه به تو هم می گن بابا؟به خاطر اینکه بتونی تریاک بکشی منو مجبور کردی که از بچگی واسه پسر خالت حمالی کنم.باز اگه تو این سالها چیزی واسه من میذاشتی کنار اوضاع فرق می کرد.اما تو فقط به فکر خودتی...»

 

این حرفها اینقدر ادامه پیدا می کرد که به فحش خوار و مادر کشیده می شد.اما از اونجایی که مادر بزرگش از باباش هم بدتر بود و عمه هم نداشت بدون هیچ خجالتی فحش ها رو پشت سر هم ردیف می کرد.حتما" می گید چه پسر بی شعوریه،اما من خودم شخصا" بهش حق می دم که به اون بابای معتاد که همیشه مادر و خواهرش رو مجبور به گدایی کردن،اون هم با اعمال شاغه می کرد از این بدتر هم فحش بده.

 

علی اصلا" نمی تونست رو داشتن یک پدر خوب حساب کنه که براش کتاب دفتر بخره و بفرستش به مدرسه.اما اون یک دوست خیلی خوب داشت که همیشه تو فکرش بهش کمک می کرد و باباش رو با جادوهای خفن زجر می داد و البته اون رو به اومدن به مدرسه  دعوت می کرد.اون دوست خوب کسی نبود جز ... ... ... هرمیون گرنجر.مطممئنم همتون فکر می کردید هری پاتره..

 

اون با بضاعت کمی که داشت هر یک ماه یک کتاب از مجموعه کتاب های هری پاتر رو می خرید و هر بار هم عشقش نسبت به هرمیون بیشتر می شد.اما علی می دونست که بهش دست پیدا نمی کنه و نمی تونه تحمل کنه؛به خاطر همین هم هر شب کاری رو که همه ی پسر های به دوران بلوغ رسیده انجام می دهند می کرد.

 

نه نه...فکر های بد بد نکنید...بابا بیچاره شبها قبل از خواب می رفت توالت که تا صبح جیشش نریزه.اون نکته ی دوران بلوغ انحرافی بود.اما نمی تونست اون رو فراموش کنه؛ قضیه ی اعتیاد باباش رو می گم.اون بد بخت صبح تا شب کتار تنور وایمیساد و رو ویبره بود اما باباش در عرض پنج دقیقه باباش همش رو دود می کرد و دودش می رفت تو چش مامان و خواهرش.باور کنید که اگه علی بی حیا بود تا حالا صد بار باباش رو که از اعتیاد نمی تونست شلوارشو بکشه پایین _ببخشید بالا_ گا...ده بود.

 

اما نه،اون پسر با حجب و حیایی بود و فقط پشت سر باباش بهش بد و بیراه می گفت.اون حتی تا حالا به این فکر کرده بود که باباشو سر ببره اما این مصونیت به اون این اجازه رو نمی داد.

 

خلاصه علی اونقدر فحش داد که در حالتی که لباش به حالت صدای او (2) بود به خواب عمیقی رفت و تو خواب دید که از جاش بلند شده و داره میره به سمت در نانوایی که از اون خارج بشه.در همین حال یک دختر با موهای انبوه قهوه ای که یک گربه داره بهش نزدیک میشه و یهو می پره بغلش...

 

1.خاله پسر:به لهجه ی پسرخاله ی داداش سیا.

 

2.صدای او:مثل بز که او می گیره،حالت لبهای علی به صورت او بوده.

 

________________________________________________

 

من نه وقت دارم و نه کاری که بخوام انجام بدم اما شما رو به خدای بزرگ و مهربون که به اعمال هممون نظارت داره می سپارم و میگم...خـــــــــدانــــــــگـــــــــــــهــــــــــدار
+نوشته شده درشنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:1 توسط ذوالفقار |